Home | E-mail | About

ش ی د س چ پ ج

Archive

My shared items

وبلاگ قبلی




111159

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387
شب فوتبالی

امشب چند بازی رو همزمان پیگیری کردم؛ اولیش که بازی ایران و عربستان بود! خوشبختانه همه چیز ختم به خیر شد و با یک مساوی کار تیم برای بازیهای بعدی راحت تر شد! بازی دیگه بازی آلمان بود با «لیختن اشتاین» که آلمان 6 تا گل ناقابل به این تیم زد. نمیدونم چرا بدجور با این اسم «لیختن اشتاین» حال میکنم و جالبه که نمیدونم این کشور کجای اروپا آویزوونه که هرچند وقت یکبار با آلمان بازی میکنه و بالای 5 تا هم گل میخوره. اما بازی دیگه ای که خیلی کم ولی پیگیرش بودم، بازی امارات و کره شمالی بود که کره شمالی 2 بر ۱ امارات رو توی کشور خودش با خاک یکسان کرد! صحنه های بدیعی هم توی این بازی خلق شد که یاد استادیوم تختی مشهد افتادم :) در کل شب پر فوتبالی بود و هست ولی من ترجیح میدم برم بخسبم که شاید سحر بیدار بشم وگرنه مجبورم از صبح تا افطار فردا تشنه و یا گرسنه بمونم!

پ.ن: جمعه رو روزه نگرفتم! آی چسبید!!


جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
گوگل کروم

وقتی به چیزی عادت کنم جدا شدن ازش واقعا برام سخته! (این نشون میده استعداد اعتیادم به مواد مخدر بالاست!) مثلا من به حدی وابسته به IE به عنوان یک browser بودم که تا مدتها محال بود برم سراغ هر مرورگر دیگه ای. با وجود مرورگرهای باحال تر و بهتری مثل فایرفاکس همچنان عشق IE رو داشتم و وقتی کسی به م مرورگر دیگه ای رو پیشنهاد میکرد حس میکردم کسی به ناموسم که اینترنت اکسپلورر باشه، چشم بد داره! کم کم به فایرفاکس کار کردم و فهمیدم اون ناموس سابق عجب مرورگر مزخرفی بوده و این فایرفاکس عجب مرورگر فوق العاده ایه هرچند بعد از اون رکورد دانلودش خیلی ها به ش گفتن فاحشه! شوخی بامزه ای بود در قبال این مرورگر اما از قدیم گفتن گاهی یک فاحشه نجابتی داره که هرکی هرکی نمیتونه داشته باشه! خلاصه اینا رو گفتم تا این رو بگم که تازگیا بعد از چند روز ترس و لرز مرور گر «گوگل کروم» رو نصب کردم و یه دور کوچولو باهاش توی دنیای اینترنت زدم! به نظرم بدک نیست و قاعدتا نسخه بتا هم همه جوره کامل نیست! فعلا که نتونسته با این همه ناز و ادا جای فایرفاکس فاحسه رو توی دل من بگیره اما خدا رو چه دیدی؟! دیدی گوگل کروم شد دلبر من و یه نصفه دیگه از دینم رو توی اینترنت کامل کردم و به فایرفاکس با نامردی تمام پشت پا زدم. 

پ.ن: این رو هم بگم که به خاطر دلایلی من وبلاگم رو به کمک اینترنت اکسپلورر آپدیت میکنم!


چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387
اولین روز

اولین روز ماه رمضون مثل یک روز نه چندان عادی گذشت! بیشتر وقتم رو خوابیدم و هیچ کار مثبتی انجام ندادم! قاعدتا مثل هر سال چند روزی که روزه ام وضعیت همینه اما نکته مثبتش این بود که در ابتکاری که از خودمون به خرج دادیم، شب ساعت 9 رفتتیم پارک و ورزش کردیم و حسابی لذت بردیم، فعلا که داره خوش میگذره به شرط اینکه انتخاب واحدی خوب داشته باشم این ترم و مثل ترم های قبل این دانشگاه نمونه فاتحه احوالات ما رو نخونه!


دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387
روزه نگیر، ریا هم نکن!

باز ماه رمضون  شد و گرسنگی و تشنگی و بی حال شدن های قبل افطار هم شروع شد! هرسال ماه رمضون خاطره های جورواجوری داره اما چیزی که این وسط کفر من نوعی رو در میاره ریا کاری مردمه! همه مردم توی این ماه ادعا میکنن که به خدا نزدیک میشن و از روزه و نمازشون به شدت لذت میبرن اما خیلی پیش میاد که وقتی توی یک جمع خودی قرار میگیرن، به ماه رمضون و گرسنگی لعنت میفرستن و از همون روز اول شروع میکنن به لحظه شماری برای تموم شدن این ماه!!! آقاجون من، تو که روزه میگیری و توی جمع ادعات میشه که این ماه معنویات داره و نباید هزار و یک کار کرد و نکرد، همون بهتر روزه نگیری تا که بخوای دورو باشی و توی خفا هی زیر لبی به ماه رمضون فحش بدی! اصلا توی خود تعالیم اسلامی مگه به این ریاکاری نمیگن؟ پس یا روزه بگیر و ریاکاری نکن یا اگر قراره ریاکاری کنید روزه نگیرید و اینقدر هم به جون دوستان و اطرافیانتون به خاطر این ماه نق نزنید!


یکشنبه 10 شهریور ماه سال 1387
حسابان۲

سال سوم دبیرستان که دیگه به طور قطع باید توی رشته ریاضی درسم رو ادامه میدادم، درسی مثل حسابان در اون زمان اسم دهن پرکنی داشت! دبیری که برای اولین بار اومد سر کلاس کاملا خشک و جدی بود و با درس دادنش من رو تا حدودی گیج کرده بود! یادش به خیر! یه روز زنگ آخر رفتم پای تخته و بلد نبودم تمرینی رو حل کنم! تهدید دبیر این بود که باید موهام رو کوتاه کنم و به قولی بتراشم وگرنه سرکلاس راهم نمیده، از ترس تهدیدش تمرینا رو یاد گرفتم  و خودم رو از به اصطلاح مهلکه نجات دادم. آخرای ترم اول مبحث «حد» رو درس داد و چون فرصتی نبود دو کلاس رو ادغام کرد و همه رو ریخت توی نمازخوونه واسه درس دادن! من هیچی یاد نگرفتم و سر این قضیه حسابی دلخور بودم! برای یاد گرفتن حد دست به دامن همه شدم و بالاخره از پسش براومدم اما دبیر مربوطه آخر ترم دوم و نزدیکای امتحان نهایی چند جلسه رایگان رفع اشکال برگزار کرد و حسابی به هممون لطف کرد تا خیلی چیزا رو به ما ثابت کنه! خیلی از حرفهاش رو یادمه از جمله «شمردن موزاییکهای جلوی قنادی طباطبایی احمد آباد» و حرکت دستش که نوعی عادت براش محسوب میشد و این عادت برای تدریس مباحث حد و پیوستگی و تشریح مسائلش حسابی به کار می اومد! یه روز ازش پرسیدم که اگر برای کنکور مثلثات رو کنار بذارم چی میشه و در جواب قاطعانه به م گفت: «رشته های مهندسی رو کنار بذار» جمله ای که حالا خودم بارها برای دیگران به کار میبرم! هیچوقت دانش آموز تاپ و خوبی مخصوصا برای این دبیر نبودم اما واضحه که به شدت دوسش داشتم! تما دبیرها و معلم ها رو (به استثنا یکی دو نفر) دوست داشتم و دارم و اینجاست که با شنیدن خبر فوت یکی مثل این دبیر حسابان ناراحت میشم، قاطی میکنم، اشک توی چشام جمع میشه و احساس گناه میکنم! دبیری که با پسرش توی یک دانشگاهیم! من چی میتونم به پسرش بگم؟ بگم تسلیت؟ بگم غم آخرت باشه؟ دیگه حوصله این حرفها رو ندارم! دبیر آروم و خونسردمون که برای نجات دادن دخترش که توی دریا در حال غرق شدن بوده، به آب زده و خودش هم غرق شده! حالا من برم بگم غم آخرت باشه؟ امروز همه چیز تموم شد و مثل هزاران نفر دیگه که امروز زیر خاک مدفون میشن، این دبیر و دخترش دفن شدن و ما نگاه کردیم! روزی هم نوبت ماست تا مدفون شدنمون رو نگاه کنند...

در کل از فضای قبرستون متنفرم! قبلا به هیچ وجه اینطور نبودم اما حالا عوض شدم! میترسم، گریه م میگیره، دیدن غم دیگران اذیتم میکنه! سخته مخصوصا ببینی که افرادی با سن کم دارن دفن میشن! سخته ببینی که دوستی همزمان خواهر کوچکش و پدرش رو از دست بده. چیزی دیگه ندارم بگم. این موضوع اونقدر ناراحتم کرده که دیگه نمیخوام حرفی بزنم، به قول همه اونایی که اونجا بودن: خدا رحمتش کنه!

پ.ن: امروز توی مراسم تدفین خیلی از دبیرای سابق و دوستان دبیرستان رو دوباره دیدم، یاد دبیرستان به خیر، فضای دبیرستان استثنایی بود و صد البته تکرار نشدنی... .


یکشنبه 10 شهریور ماه سال 1387
حسابان

خسته ام! میخوام برم بخوابم! فکر دبیر حسابان سال سوم دبیرستانمون رو نمیتونم از ذهنم خارج کنم و فکرش نمیذاره بخوابم! باورم نمیشه که فوت کرده! پسرش با ما بود! زیاد هم میدیدمش! لعنت به این دنیا ! لعنت!

پ.ن:مینویسم! بیشتر در موردش مینویسم...


چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387
گورخر

خوشم میاد از این همه گورخر و همچنین این کفترای خپل و چاق و بی مصرف که کم از این گور خرها نمیارن! همشون رو دوست دارم چون من رو به زنده بودن و خودم امیدوار میکنن!


favorites